دلگویه
خوش اومدی
از بهار پرسیدم ، عشق یعنی چه؟ گفت : تازه شكفته ام هنوز نمی دانم .
از تابستان پرسیدم ، عشق یعنی چه؟ گفت : درگرمای وجودش غرقم نمی دانم.
از پاییز پرسیدم، عشق یعنی چه؟ گفت : در هزار رنگ آن باخته ام نمی دانم .
از زمستان پرسیدم ، عشق یعنی چه؟ گفت : سرد است و بی رنگ.
از عشق پرسيدم ، گفت : با شكفتنم در گرماي وجودش غرق شدم و بر هزار
رنگي ها غلبه كردم و هر لحظه آماده شكفتن دوباره هستم كه تا ابد عاشق بماند نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت
11:15 توسط کیمیا| |
| Design By : Night Skin |


