تبليغاتX
دلگویه


دلگویه

خوش اومدی

پرده مشکی اتاق را کنار زدم. قرص ماه کامل بود. کنار پنجره نشستم . عجب شب خفقان آوری بود.ابرها برای راندن بغض از ، گلو می باریدند و سکوتی خوفناک بر کوچه حاکم بود. گویی همه چیز برای پایان دادن به این رابطه آماده بود. این ماموریتی که پدر بر دوش من گذاشته بود ، چقدر سنگین بود. صدای قدمهایش رشته افکارم را پاره کرد . سایه اش از ابتدای کوچه نمایان شد. قلبم سریع تر از همیشه به تپش افتاد بود و من در هجوم ثانیه ها پیر می شدم. چگونه توی چشمهای معصومش زل بزنم و بی شرمانه بگویم : فراموش کن . وقتی به خودم آمدم که کنار پنجره ایستاده بود . چهره اش در زیر مهتاب زیبا تر به نظر می رسید. باد موهای خرمایی اش را نوازش کرد. چشمانش درحست وجوی جوابی سرنوشت ساز بود. توان تحمل بار سنگین نگاهش را نداشتم . نگاهم را از نگاهش دزدیدم. احساس می کردم توان بیان حتی یک کلمه را ندارم . پس به تکان دادن سر بسنده کردم.از چشمانش در یافتم که جوابش را گرفته. اشک به سرعت توی چشمانش دوید و برآمدگی گونه اش را پیمود و کف دست من فرو آمد و با قدمهایی آهسته رفت ، برای همیشه!

از آن پس هیچ گاه عاشق نشدم . چون هرگاه دلم می لرزید ، سوزشی کف دستم احساس می کردم که یاد آن عاشق دل سوخته را در قلبم زنده می کرد.

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:41 توسط کیمیا| |


Design By : Night Skin