تبليغاتX
دلگویه


دلگویه

بسم الله للحق للکریم

عباس آنجا افشا شد که در کنار فرات با خود زمزمه کرد:

ای عباس!حسین در خیمه اش تشنه است و تو میخواهی آب بنوشی؟به خدا قسم رسم نوکری  آقایی رسم برادری رسم امام داشتن رسم وفاداری چنین نیست

 

عباس سراسر وفا بود............

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 10:34 توسط تنها| |

من به رقص سایه دلبسته ام

از پشت پرده بیرون بیا!

سایه ها در شب بی وفایی پیش میگیرند...

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 11:28 توسط تنها| |

من از عشق و شراب و شور میخوانم

من از گردونه ی رنجور میخوانم

من از در غربت شبهای بی مهتاب نامت را

در اوج بی کسی از دور میخوانم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:2 توسط تنها| |

تو را نمیتوان تقلید کرد

ادای تو در آوردنی نیست

کلاه تعجب در پیشگاه رساله ات از سر حیرت الفبا می افت

ذهنم یارای به خاطر سپردنت را ندارد

"من میخواهم تو باشم"

بی قراری میکنم

رگبار چشمانم خاطرت را خیس میکند

و تو دستانم را میفشاری

و مست نگاه آسمان میشوی

انگشتانت را میبوسم و

لبریز از تو از زیر انگشتان نوازش گر خدا به تو مینگرم:

و می اندیشم:

"چقدر شبیه توام"

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:16 توسط تنها| |

جملاتت را می بلعم

خنده های پر مهرت را قاب دیوار دلم میکنم

و آهنگ کلامت را لالایی برای شبهای بی قراری

و نگاه نافذت را پاسخی برای تمام سوالهای بی جوابم

و وجود پاکت را قبله ای برای فرود آوردن سجده سبز بندگی ام

با تو از خودت میگویم

نمیخواهم تو را با کسی قسمت کنم

اما تو نیز به هذیان دلم گوش نمی دهی

و می روی

سجاده ام را پهن میکنم.....

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:21 توسط تنها| |

دلم بهانه گیر شده

دستانم را به سوی تو دراز کرده ام

صورتم را نوازش میکنی و

کودکیم را نشانم میدهی:

بهانه بسیار بود برای گریستن

بهانه بسیار بود برای رفتن و نماندن

و بهانه بسیار بود برای بی تابی

میخندی

به کودکیم

به سادگیم

ولی من همچنان از تو میخوانم

دلم همچنان بهانه تو را میگیرد

چشمانم را میبندم

و لحظه ای را تصور میکنم که مرا در آغوش میگیری

و تو نوید میدهی

نوید شب استجابت

نوید شب وصال

نوید قدر را!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:9 توسط تنها| |

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،

که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،

که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،

که من راه رفتن می دانم و دویدن،

و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،

و من، تنها نیستم...


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:20 توسط تنها| |

1zxtvsdrf3q9g5wu4n9s.jpg

gfw5y79h9l29gjhktla.jpg

he7evur63vso0khcu88z.jpg

 

juuyvrmrue21q9aq7voq.jpg

به خاطر کیفیت بد عکسها متاسفیم!با گوشیه خودمان عکس گرفتیم آخر!

این یکی از تفریحاته منه:

"نقاشی"

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 15:18 توسط تنها| |

اینکه دیروز باران می بارید یا نمی بارید،اینکه دیروز باد می وزید یا نمی وزید،اینکه دیروز شنبه بود یا جمعه،فرقی نمی کند،دیروز خدا اینجا بود،مهم این است.

وقتی که اشکهایم مثل شرشر باران می پاشید کف دستهایم ؛فرقی نداشت که تو باشی یا نباشی،مهم این بود که خدا مثل مه که آرام مینشیند روی شانه های کوه،با من بود،مهم این است.

وقتی دلم را میان آرزو ها و هوس ها به حراج گذاشته بودم،آرزو می کردم که نگاه تو به اندازه ی تمام شبهای تنهایی من طول بکشد.و تنها نگاه تو تعبیر رویا های خاموشم بود.

اما دیشب وقتی خودم را سپردم به "الا بذکرالله تطمئن القلوب"دیگر این خدا بود که در پس افکارم دفتر بارانی زندگی ام را ورق زد.......

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:9 توسط تنها| |

انتظار یعنی

امید با تو بودن

انتظار یعنی

سرود زنده بودن

انتظار یعنی

هوای تورو کردن

انتظار یعنی

به پای تو نشستن

چه طور بود؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:27 توسط تنها| |

 

بوی نم قلب کوچکم بینی ات را پر خواهد کرد

به چشمانم کمتر نگاه کن

بارانی ام میکنی.........

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:55 توسط تنها| |

اس ام اس را خدا آزاد کرد

۱۰ تیر روز آزاد سازی اس ام اس مبارک

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:43 توسط تنها| |

بازیه آمریکا-برزیل همین الانا تموم شد

وای که چقدر لذت بردم برزیل پوز این آمریکایها رو به خاک مالید

باورم نمیشه این آمریکا که چند سال پیش از ایران ۱-۲ شکست خورد حالا بازیو از قهرمان اروپا ببره.

بی خیال

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:42 توسط تنها| |

برای داشتن تابستانی شاد و مفید چه کار کنیم؟

-1.کلاس آموزشی ثبت نام کن

برای کاهش سوئیچ کردن والدین بهتره ابتدا یه کلاس آموزشی انتخاب کنی. که معمولا زبان طرفداران بیشتری داره.شاید به خاطر اینکه :

-می تونی تا کانون زبان 2 بار آلبوم بنیامین با ولوم 30 گوش بدی

-می تونی میدان قدس بگیری بیای پایین و تو شریعتی یه دلی از عزا در بیاری و بدون غرغر های مادر جانت از بستنی ایتالیایی و آیس پک گرفته تا ذرت مکزیکی نوش جان کنی

- میتونی وقت معلمت داره انگلیسی بلغور میکنه با چند نفر اس ام اس بازی کنی(که البته فعلا امکان پذیر نی پس بهتره به میس اکتفا کنی) یادت باشه:

یه میس یعنی: به یادتم

دو تا میس یعنی :عاشقتم

سه تا میس یعنی :فدات شم

2.تلویزیون تماشا کن

با یه بالش و یه پتوی نرم لم بده روی کاناپه و بعد از چند تا خمیازه متوالی ,چشماتو بمال و چند بار بزن رو دست که آخه چرا این احمد رضا زن گلی مثه خجسته رو گذاشته و رفته؟آخه چرا؟بعدش بزن کانال 2.و مرام علی اکبر که بعد از 20-30 سال هنوز به عشقش وفادار مونده تحسین کن. بعدشم که دیدی فیلم فارسی , بی خیال سریال ایرانی شو و برو تو نخ جومونگ.بعد از یکساعتم اگه هنوز خوابت نبرده باشه به این نتیجه می رسی که سریال تکراری از این همه سریال آبکی بیش تر می چسبه.ساعت یک بامداد سریال طلسم شدگان یه مثلث عشقی (کامران ,مهشید,نیما) رو حکایت می کنه.از دستش نده.

3-فوتبال تماشا کن

البته با این گند کاری تیم ملی ,بازیهای ایران رو پیشنهاد نمی کنم.لیگ اسپانیا وانگلیس ایده ی بهتریه. اما اگه دیگه خیلی وطن دوستی, تیم ملی والیبال خیلی به دردت می خوره تا 4 شهریور منتظر بمون .توی روحی اتم تاثیر خوبی داره چون دقیقا برعکس فوتبال بیشتر بازیا با رضایت تماشا چیا تموم میشه.نمونش تیم پیکان که چند روز پیش برای چندمین بار قهرمان آسیا شد.

4-اخبار نبینید

با اینکه خودم شخصا این یه مورد رعایت نمی کنم اما به شما پیشنهاد میکنم این حماقتو نکنیدو اصلا بی خیال باشید. چون به جز دخالتهای چند تا کشور بیگانه که به دنبالش ملت ریختن تو خیابون و وضع تهران و به کلی بهم ریختن چیز دیگه ای دست گیرتون نمی شه.راس ساعت 10 هدفون بچپونید تو گوشتون و سعی کنید نسبت به صداهای اطرافتون بی تفاوت باشید

5-کتاب بخونید

من چند تا کتاب زرد و پیشنهاد میکنم چون این جوری تمام مدت تابستون و توهمید که مثلا شما ناپلئونید وبه فرانسه لشگر کشیدید یا دزیره اید و ناپلئون عاشقتون,پس حتما "دزیره" رو بخونید."ربه کا" و "جین ایر" و "غرور و تعصب" هم به همین منوال روت تاثیرات جالبی خواهد داشت.

6-بخوابید

تموم شب بیداری هاتون رو تو سال تحصیلی تلافی کنید. وقتی از جا پاشید که از قیافه پف کرده و دماغ گند تون توی آینه وحشت کنید.

شما پیشنهاد خاصی نداری؟

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:20 توسط تنها| |

اذا جاء نصرالله و الفتح...


احمدي‌نژاد با 24 ميليون و 527 هزار راي رئيس جمهوري اسلامي ايران شد.


والعاقبه للمتقین........

دکتر جون دوست داریم به خدا

با دعای و کمک همه ی ایرونیا

ثابت کردی که

می توانیم و می شود

فدات

                         

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:33 توسط تنها| |

سلام

امروز می خوام یکی از شعرای خودمو براتون بذارم بخونید

کاری که می خوام برام بکنید اینه که لطفا تا حد امکان ایراد بگیرید.از موضوع گرفته تا قافیه و... 

مرسی:

منم و خیال تو که تر شده از غم بارون چشام

عاشقی کردن من خواستن من،شده گنام

حالا من تنها شدم تو هجوم این نگاه

اون چشا که روزی عاشقش بودم مرده برام

دیگه دوست ندارم ،فهمیدی اینو این روزا

خاطرات بینمون شده کابوس شبام

یادته قسم می خوردی عاشقی؟

می گفتی :خوشبختی بهم کرده سلام؟

آره من بودم پری قصه ات و

تو بودی همش سوار رویاهام

می خوام فریاد بزنم همه بدونن

عشق یعنی این بغض کهنه تو صدام

بسه دیگه ،چقدر دروغ چقدر کلک؟

دارم میرم تو موندی و تصمیم با خدام

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 17:47 توسط تنها| |

بگذار پنجره آبی چشمانم بسته باشد

نمی خواهم رویای کودکانه حنجره ای را ببینم

که دستاویز زنجیر های سکوت است

و با لرزش قطب نمای یخ زده ای

میان حجمی از اعداد می رقصند

من تا تداعی واژه خوب

می دانم که همیشه کسی هست

که بی طرف باشد

 

"عیدتون مبارک"

به امید اینکه امسال غم از زمین پر بزنه

سکوتت را از برم...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:53 توسط تنها| |

این همه رنجی که دنیا بر سر ما میکند

غیر ما هر که باشد ترک دنیا میکند

بارها گفتم که فردا ترک دنیا میکنم

چون به یاد تو می افتم امروز و فردا میکنم . . .

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 16:29 توسط تنها| |

We are dreaming tomorrow

And tomorrow never comes….

And still we are sleep… 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 9:56 توسط تنها| |

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب.

تنها دل ما دل نیست...

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 16:47 توسط تنها| |

از بهار پرسیدم ، عشق یعنی چه؟ گفت : تازه شكفته ام هنوز نمی دانم .

از تابستان پرسیدم ، عشق یعنی چه؟ گفت : درگرمای وجودش غرقم نمی دانم.

از پاییز پرسیدم، عشق یعنی چه؟ گفت : در هزار رنگ آن باخته ام نمی دانم .

از زمستان پرسیدم ، عشق یعنی چه؟ گفت : سرد است و بی رنگ.

از عشق پرسيدم ، گفت : با شكفتنم در گرماي وجودش غرق شدم و بر هزار


رنگي ها غلبه كردم و هر لحظه آماده شكفتن دوباره هستم كه تا ابد عاشق بماند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:15 توسط تنها| |

بادبادک بالا رفت

قرقره از دوری اش لاغر شد.

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:49 توسط تنها| |

امشب
 در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهددید
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید
راز سر خواهد رفت
ریشه زهد زمان خواهد پوسید
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
 باطن اینه خواهد فهمید
 امشب
ساقه معنی را
وزش دوست تکانخواهدداد
بهت پرپر خواهد شد
 ته شب یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه صبح
 صبح خواهد شد                  (سهراب سپهری)

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:2 توسط تنها| |

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 19:32 توسط تنها| |

پرده مشکی اتاق را کنار زدم. قرص ماه کامل بود. کنار پنجره نشستم . عجب شب خفقان آوری بود.ابرها برای راندن بغض از ، گلو می باریدند و سکوتی خوفناک بر کوچه حاکم بود. گویی همه چیز برای پایان دادن به این رابطه آماده بود. این ماموریتی که پدر بر دوش من گذاشته بود ، چقدر سنگین بود. صدای قدمهایش رشته افکارم را پاره کرد . سایه اش از ابتدای کوچه نمایان شد. قلبم سریع تر از همیشه به تپش افتاد بود و من در هجوم ثانیه ها پیر می شدم. چگونه توی چشمهای معصومش زل بزنم و بی شرمانه بگویم : فراموش کن . وقتی به خودم آمدم که کنار پنجره ایستاده بود . چهره اش در زیر مهتاب زیبا تر به نظر می رسید. باد موهای خرمایی اش را نوازش کرد. چشمانش درحست وجوی جوابی سرنوشت ساز بود. توان تحمل بار سنگین نگاهش را نداشتم . نگاهم را از نگاهش دزدیدم. احساس می کردم توان بیان حتی یک کلمه را ندارم . پس به تکان دادن سر بسنده کردم.از چشمانش در یافتم که جوابش را گرفته. اشک به سرعت توی چشمانش دوید و برآمدگی گونه اش را پیمود و کف دست من فرو آمد و با قدمهایی آهسته رفت ، برای همیشه!

از آن پس هیچ گاه عاشق نشدم . چون هرگاه دلم می لرزید ، سوزشی کف دستم احساس می کردم که یاد آن عاشق دل سوخته را در قلبم زنده می کرد.

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:41 توسط تنها| |


Design By : Night Skin