دلگویه
خوش اومدی
من از عشق و شراب و شور میخوانم من از گردونه ی رنجور میخوانم من از در غربت شبهای بی مهتاب نامت را در اوج بی کسی از دور میخوانم ادای تو در آوردنی نیست کلاه تعجب در پیشگاه رساله ات از سر حیرت الفبا می افت ذهنم یارای به خاطر سپردنت را ندارد "من میخواهم تو باشم" بی قراری میکنم رگبار چشمانم خاطرت را خیس میکند و تو دستانم را میفشاری و مست نگاه آسمان میشوی انگشتانت را میبوسم و لبریز از تو از زیر انگشتان نوازش گر خدا به تو مینگرم: و می اندیشم: "چقدر شبیه توام" خنده های پر مهرت را قاب دیوار دلم میکنم و آهنگ کلامت را لالایی برای شبهای بی قراری و نگاه نافذت را پاسخی برای تمام سوالهای بی جوابم و وجود پاکت را قبله ای برای فرود آوردن سجده سبز بندگی ام با تو از خودت میگویم نمیخواهم تو را با کسی قسمت کنم اما تو نیز به هذیان دلم گوش نمی دهی و می روی سجاده ام را پهن میکنم..... دستانم را به سوی تو دراز کرده ام صورتم را نوازش میکنی و کودکیم را نشانم میدهی: بهانه بسیار بود برای گریستن بهانه بسیار بود برای رفتن و نماندن و بهانه بسیار بود برای بی تابی میخندی به کودکیم به سادگیم ولی من همچنان از تو میخوانم دلم همچنان بهانه تو را میگیرد چشمانم را میبندم و لحظه ای را تصور میکنم که مرا در آغوش میگیری و تو نوید میدهی نوید شب استجابت نوید شب وصال نوید قدر را! اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است، که فرشته ها برایم دعا میکنند، که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد. یادم باشد که قاصدکی در راه است، که بهار نزدیک است، که فردا منتظرم می ماند، که من راه رفتن می دانم و دویدن، و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد. اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجاست همین نزدیکیها، و من، تنها نیستم...
آقا اجازه! اين دو سه خط را خودت بخوان! "عیدتون مبارک" اینکه دیروز باران می بارید یا نمی بارید،اینکه دیروز باد می وزید یا نمی وزید،اینکه دیروز شنبه بود یا جمعه،فرقی نمی کند،دیروز خدا اینجا بود،مهم این است. وقتی که اشکهایم مثل شرشر باران می پاشید کف دستهایم ؛فرقی نداشت که تو باشی یا نباشی،مهم این بود که خدا مثل مه که آرام مینشیند روی شانه های کوه،با من بود،مهم این است. وقتی دلم را میان آرزو ها و هوس ها به حراج گذاشته بودم،آرزو می کردم که نگاه تو به اندازه ی تمام شبهای تنهایی من طول بکشد.و تنها نگاه تو تعبیر رویا های خاموشم بود. اما دیشب وقتی خودم را سپردم به "الا بذکرالله تطمئن القلوب"دیگر این خدا بود که در پس افکارم دفتر بارانی زندگی ام را ورق زد....... امید با تو بودن انتظار یعنی سرود زنده بودن انتظار یعنی هوای تورو کردن انتظار یعنی به پای تو نشستن چه طور بود؟ اینم شعر جدیدم،البته اگه بهش شعر گفت: می کشم تیغ عشقو روی دستم زدم و طلسم مرگمو شکستم من اینجا غرق خون اشک و آهم شما شانه به شانه می رقصید با هم خواستم عشقمو فریاد بزنم بهت بگم به خاطرت از همه چی دل میکنم اما نشد گریه ام گرفت وقتی تورو تو آغوشش محکم گرفت باشه برو پیشم نمون سپردمت دست خدای مهربون خدا جونم دارم میام یه کم دیگه امون میخوام ...................

قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران
آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
ديگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان!
قصدم گلايه نيست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به اين نوشته بگوييد «داستان»
من خسته ام از آتش و از خاک، از زمين
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!
آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کوير
باران بيار و باز بباران از آسمان
- اهل بهشت يا که جهنم؟ خودت بگو!
- آقا اجازه! ما که نه در اين و نه در آن!
«يک پاي در جهنم و يک پاي در بهشت»
يا زير دستهاي نجيب تو در امان!
آقا اجازه!............................
.......................................!
باشد! صبور مي شوم اما تو لااقل
دستي براي من بده از دورها تکان... ![]()
| Design By : Night Skin |






